روز معمولی

هوای-ابری

شب جمعه خیلی دیر خوابیدی و صبح شنبه زمستونی با هزار بدبختی بیدار میشی میری صورتت و بشوری و با دعوا تو دلت میگی الان باید با آب سرد صورتمو بشورم چون شیرآب گرممون خرابه ، صورتت رو شستی و با لرز به بخار نزدیک میشی و خودتو گرم میکنی ، همه خوابن و هیشکی بلند نمیشه تا برات صبحانه بیاره ، به زور بلند میشی و دنبال لیوان و نعلبکی میگردی تو این لحظه حتی صدای ریخته شدن آب سماور تو لیوان برات آزار دهنده است . خوردن هر نعلبکی از چایی برات ۵ دقیقه زمان میبره چون تو این پنج دقیقه رو خیره میشی به یه نقطه .

صبحانه ات تموم شد ، سوییشرتتو میپوشی و آماده رفتن میشی اما وایمیسی چرا ؟؟ از اونجایی که تو تخت نداری رختخوابت وسط خونه است کیفتو میندازی پایین و مثل رضازاده رختخواب سنگینتو میندازی تو کمد .

در خونه رو بازمیکنی هوا نم نم بارون از اون هوایی که خیلی دوستش داری ، بدون چتر آروم آروم قدم میزنی و دوست داری مدرسه تاخیر کنی تا به چرت و پرتای آقای مدیر سر صف گوش بدی ، وارد مدرسه میشی و و با اخم معاون و نوشتن اسمت تو دفتر انضباطی برخورد میکنی

برنامه رو میبینی وای !! فیزیک دیفرانسیل ورزش

نیمکت یکی موند به آخر کنار شوفاژ نشستی و طوری همدیگرو بغل میکنید که انگار جز هم کسی رو ندارین ، تو ای هوای سرد کنار شوفاژ گرم تمام فرمول های فیزیک و دیفرانسیل شبیه لالایی میشه برای خوابت ، تو با چشای باز خوابیدی و زل زدی به چشمای معلم و تخته ، منتظری که زنگ سوم برسه و بری ورزش ، تو و دوستات عاشق زنگ ورزشین و هیچی نمیتونه مثل زنگ ورزش تو مدرسه حالتون رو خوب کنه

توی هوای بارونی هیچی به اندازه والیبال نمیچسبه دستای سرد و یخ زدت وقتی به این توپ زبر برخورد میکنه اون سوز و درد ضربه هم حالتو خوب میکنه و هم بد

کسایی که زنگ ورزش رو دوست دارن ۹۰ دقیقه زمان براشون ۵ دقیقه میگذره چه برسه که معلم ورزش عصبانی بیست دقیقه مونده به زنگ بیاد توپهای رو جمع کنه .

مدرسه امروز هم تموم شده و تو با حال خسته در حال برگشتن به خونه ای ، امروز چه روز خسته کننده و دوست داشتنی بود . تنها در حال برگشتن به خونه ای آستین سویشرت نم گرفته و تو کفشت پر آبه ، میرسی خونه هیشکی خونه نیست لباستو در میاری و دوباره میری دست و پات رو با آب سرد توی حیاط میشوری

غذای نیمه گرمتو رو از روی سماور میگیری و شروع به خوردن میکنی و بعد تموم کردنش ظرف های کثیف رو میزاری تو سینک و تو دلت بخودت میگی میدونی الان چی میچسبه ؟؟؟ آره خواب با پتو و بالش کنار بخاری ، با یه ذوقی میری سمت بالش و پتو و میری کنار بخاری دراز میکشی وقتی دراز میکشی صدای شکسته شدن قلنچ کمرت رو می شنوی هیچ صدایی الان مثل این صدا بهت آرامش نمیده . برای خوابیدن لحظه ای فکر کردن با چشمای بسته نداری چشاتو که میبندی خواب به سراغت میاد

چه ترکیب وحشتناکی میشه هوای سرد و بارونی ، یه آدم خسته ، بالش ، پتو ، بخاری

طوری میخوابی که وقتی بیدار شدی نمیفهمی این تاریکی صبحه فرداست یا شب امشب !!!!

 

این یه روز من بود برای همتون اون صبح لعنتی بدور و اون خواب رویایی آرزو

 

کتاب

1 دیدگاه On روز معمولی

  • اون خوابه رویایی بشه همه لحظه های زندگیت که انقد دوسش داری. اما اون صبح کزایی رو میتونی با خیلی چیزا مقایسه کنی مثلا با زندگی یه دختره ۱۰ ساله سرطانی…و باز بگی بهترین زندگی ماله توئه… 😘❤👍

جوابی بنویسید:

آدرس ایمیل شما به صورت عمومی منتشر نخواهد شد.

اسلایدر سایدبار

درباره من

درباره من

من رضا قاسم زاده هستم ، 20 سال سن دارم . در حال حاضر مشغول گذراندن دوره کارشناسی مهندسی نرم افزار از دانشگاه شمال آمل هستم و از سال 89 در زمینه طراحی و برنامه نویسی وب فعالیت می کنم. بیشتر مطالعه ام این روزا به دلیل علاقه ام به استارتاپ ها تو این زمینه انجام میشه و سعی میکنم مطالعات زیادی رو تو حوزه کسب و کارهای نوپا داشته باشم در کنار رشته تحصیلیم به نوازندگی سنتور ، گوش دادن موسیقی و تماشای فیلم نیز مشغول هستم

شبکه های اجتماعی